... و اما بعد ...

هلا! برخیز، ای خوشبخت!

مبادا دیر گردد وقت؟

الا دریاب و این فرصت غنیمت دان

الا بشتاب وهمت کن

بدانجا در صف نوبت نشین با زمره ی پروار

و با نجواگران لذت نشخوار خلوت کن

 

و دیگر حق و ناحق جهان را هیچ و پوچ انگار

و تن با بستر راحت سپار، از زشت و زیبای جهان غافل

و طرفی طرفه بربند از این کاروان لحظه ها فرار

غنیمت دان اگر زین فرصت فانی تو را اندک نصیبی هست

و از این مهلت کوتاه سهم خویشتن بردار

تو دیگر از گروه بختیارانی و زین خوشبختی پر شور

خبرها رفت خواهد، با بسی افسانه از نزدیک ها تا دور

خوشا، دیگر خوشا حال تو ای بهروز

اگر چه من شنیدستم که باری این و آن گویند

که این خوشبختی شیرین تر از افسانه و افسون

کم در کامها طعمش به شوری می زند، گویا؟

سعادت بی گمان محض است، اما همچنان گویند

به بوی ماهی مردار و گنداب خلیج نفت آغشته ست

وزد باد از بر حفاره ها و پارکینگ ها ی عفونت بار

و از ماند آب های گند و مردابی

- نه من می گویم، اینها همگنان گویند -

و بر مردار ماهیها و میگوها و مرغان، خاکی و آبی ....

ادامه دارد ...