هلا! برخیز، ای خوشبخت!
مبادا دیر گردد وقت؟
الا دریاب و این فرصت غنیمت دان
الا بشتاب وهمت کن
بدانجا در صف نوبت نشین با زمره ی پروار
و با نجواگران لذت نشخوار خلوت کن
و دیگر حق و ناحق جهان را هیچ و پوچ انگار
و تن با بستر راحت سپار، از زشت و زیبای جهان غافل
و طرفی طرفه بربند از این کاروان لحظه ها فرار
غنیمت دان اگر زین فرصت فانی تو را اندک نصیبی هست
و از این مهلت کوتاه سهم خویشتن بردار
تو دیگر از گروه بختیارانی و زین خوشبختی پر شور
خبرها رفت خواهد، با بسی افسانه از نزدیک ها تا دور
خوشا، دیگر خوشا حال تو ای بهروز
اگر چه من شنیدستم که باری این و آن گویند
که این خوشبختی شیرین تر از افسانه و افسون
کم در کامها طعمش به شوری می زند، گویا؟
سعادت بی گمان محض است، اما همچنان گویند
به بوی ماهی مردار و گنداب خلیج نفت آغشته ست
وزد باد از بر حفاره ها و پارکینگ ها ی عفونت بار
و از ماند آب های گند و مردابی
- نه من می گویم، اینها همگنان گویند -
و بر مردار ماهیها و میگوها و مرغان، خاکی و آبی ....
ادامه دارد ... |