اگر باری به کام تو،
زدن بر قندرون و مصطکی دندان،
چو نشخواری خوشایند است و رام تو،
بزن، نشخوار کن، خوش باش
که سخت آسان به چنگ آورده ای صید سعادت را
ببین، آنک! غزالی رام را ماند به دام تو.
بنازم بخت پیروز تو، بهروز بلند اقبال!
بگردم طالعت را روشن و بیدار!
ببین، ای جانمی جانم هما، مرغ همایون فال
که اینک آشیان بندد به بام تو
بلی، این است و جز این نیست لابد سر خوشبختی
و اما بعد،... اما بعد،
بدان این سر پنهان نیز، ای داننده ی اسرار
تو چون دانی بسی راز بزرگ و چاره ی بس درد
کنون زین راز کوچک نیز واقف گرد
بدان این ناگزیر، این لابد، این ناچار
به خوشبختی بزن بر مصطکی چون قندرون دندان
بدان اما کزین پس راه خوشبختی
درین سامان و سربندان
همه هر دم دگر گردد
چو هر آیین و هر هنجار
به دلخواه خدایان و خداوندان
درین سامان ازین پس ره دگر سان است
گرت بسیار دشوار است این، یا سخت آسان است
نمی دانم که چون است این و آن چندان
ولی دانم که می باید به دلخواه کسان رقصی
و هم بدرود باید گفتنت با نغمه ی دلخواه و دلبندان
فرامش کرد باید یادها و یادگاران را
و برد از یاد باید هر بد آیند و خوشایندان
وگر نشخوار می خواهی، چو پیشین روز بر عادت
پی و شن ریزه را باید چنان خایی
که پنداری تو را چون آب دندان باب دندان است
و گویی قندرون و مصطکی خایی، خوش و خندان.
زهی خوشبختی شیرین که خواهی داشتن آن روز
همان روزی که امروزت نباشد دور هم چندان.
ادامه دارد...
