دوشنبه 20 اسفند ماه سال 1386

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود یه قصه بود ...

فکر کنم می خواستم قصه بگم، قصه ای که سال پیش از همین شب بود که متولد شد اما نطفه ی اون از خیلی قبل تر بود...

قرار بود راوی بشم، راوی اشک و لبخند، مثل همه ی داستان های دیگه که از کوچیکی به گوشمون خوندن...

اما این قصه گو، خستس، نه از قصه گفتن که از بازی توی قصه ها ...

سکوت ... همین و بس ...

 

چند ساعت آینده برام فقط یه حس نوستالژیک نداره، تولد یک تغییر، فریاد یک احساس، حضور یک رویا... همه ی اینها برای من ای که اینقدر از قرار داد ها فراریم نمی دونم چه جوریه که داردم خودم برای خودم قرارداد سالگرد تهیه می کنم...

اما این روزها و شب ها گذشتن، با همه ی تلخی و شیرینی هاشون، یاد ها و خاطرهاشون موندن به ذهن، یادهایی که تلاش برای فراموشی اون ها سیاه کاریه...

از اون همه ماجرا، از یک دنیا زندگی توی یک گردش خورشید فقط سه تا چیز برام مونده، دو تا از اون ها رو به ذهن و دل ایزد نگهبانی می کنم و تنها به سه تایی سوم نگاه

سه تا سوال در اشتراک با کسایی که باهاشون این یک دور رو زدم :

چرا با من؟(منی که ...! کاش می دونستم دقیقا چی بنویسم)

چرا این کسان؟ (انانی که برای من تا همیشه عزیز بودن، هستن و خواهند بود ...)

چرا به این سان؟(آن سان که هر خوب چنین به چاه تاریک و عمیق افتد ...)

 

آری

در مرگ آورترین لحظه ی انتظار،

زندگی را در رویاهای خویش پی می گیرم،

در رویاها

و در امید هایم...