چهارشنبه 29 اسفند ماه سال 1386

i. رادیکالیسم نمکی

واقعا ترک یک عادت مصیبته، مخصوصا عادات غذایی. یک هفته می شه نمک نخوردم!...

ii. ماهی ۸۰۰ تومن

- همه نوع هشصد تومن

- ارزون تر بده ببریم(جمله ی حدود ده نفر به خصوص یک مادر میانسال)

دلم گرفت وقتی مادری رو دیدم که برای شادی کودک دلبندش به میان جمع امده بود و با شنیدن این قیمت تصویری نگران و آشفته در چهرش نمایان شد...

iii. چی می شد اگه کنار سفره هفت سین به جای ماهی؛ زرافه می بستیم!!!؟

iv. هنوز به قول me به me پایبندم. امسال رو به کسی تبریک نخواهم گفت. امیدوارlم دلخوری کسی رو سبب نشم.

v. می گن زمان تحویل سال در حال انجام هر کاری باشی تا آخر سال همون کار را انجام خواهی داد.شما دوست دارین به چه کاری بپردازین؟   

 

 

شنبه 25 اسفند ماه سال 1386

واسه پر کشیدن من

خواستی آسمون نباشی

حالا پرپر میزنم تا، همیشه آسوده باشی ...

اگه دیگه نمی خوند، نمی دونم با چه آهنگ هایی به زندگی ریتم می دادم.

قرار بود بعد از sunset to sunrise دیگه نخونه - بهتر بگم شایع بود- ولی الان خوشحالم خیلی، بابت آلبومی که می گن سه سال روی اون کار کرده

نفهمیدی؟ سیاوش رو می گم با "رگبار" ترانه تازش.

جمعه 24 اسفند ماه سال 1386

اگر باری به کام تو،

زدن بر قندرون و مصطکی دندان،

چو نشخواری خوشایند است و رام تو،

بزن، نشخوار کن، خوش باش

که سخت آسان به چنگ آورده ای صید سعادت را

ببین، آنک! غزالی رام را ماند به دام تو.

بنازم بخت پیروز تو، بهروز بلند اقبال!

بگردم طالعت را روشن و بیدار!

ببین، ای جانمی جانم هما، مرغ همایون فال

که اینک آشیان بندد به بام تو

بلی، این است و جز این نیست لابد سر خوشبختی

و اما بعد،... اما بعد،

بدان این سر پنهان نیز، ای داننده ی اسرار

تو چون دانی بسی راز بزرگ و چاره ی بس درد

کنون زین راز کوچک نیز واقف گرد

بدان این ناگزیر، این لابد، این ناچار

به خوشبختی بزن بر مصطکی چون قندرون دندان

بدان اما کزین پس راه خوشبختی

درین سامان و سربندان

همه هر دم دگر گردد

چو هر آیین و هر هنجار

به دلخواه خدایان و خداوندان

درین سامان ازین پس ره دگر سان است

گرت بسیار دشوار است این، یا سخت آسان است

نمی دانم که چون است این و آن چندان

ولی دانم که می باید به دلخواه کسان رقصی

و هم بدرود باید گفتنت با نغمه ی دلخواه و دلبندان

فرامش کرد باید یادها و یادگاران را

و برد از یاد باید هر بد آیند و خوشایندان

وگر نشخوار می خواهی، چو پیشین روز بر عادت

پی و شن ریزه را باید چنان خایی

که پنداری تو را چون آب دندان باب دندان است

و گویی قندرون و مصطکی خایی، خوش و خندان.

زهی خوشبختی شیرین که خواهی داشتن آن روز

همان روزی که امروزت نباشد دور هم چندان.

ادامه دارد...

 

دوشنبه 20 اسفند ماه سال 1386

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود یه قصه بود ...

فکر کنم می خواستم قصه بگم، قصه ای که سال پیش از همین شب بود که متولد شد اما نطفه ی اون از خیلی قبل تر بود...

قرار بود راوی بشم، راوی اشک و لبخند، مثل همه ی داستان های دیگه که از کوچیکی به گوشمون خوندن...

اما این قصه گو، خستس، نه از قصه گفتن که از بازی توی قصه ها ...

سکوت ... همین و بس ...

 

چند ساعت آینده برام فقط یه حس نوستالژیک نداره، تولد یک تغییر، فریاد یک احساس، حضور یک رویا... همه ی اینها برای من ای که اینقدر از قرار داد ها فراریم نمی دونم چه جوریه که داردم خودم برای خودم قرارداد سالگرد تهیه می کنم...

اما این روزها و شب ها گذشتن، با همه ی تلخی و شیرینی هاشون، یاد ها و خاطرهاشون موندن به ذهن، یادهایی که تلاش برای فراموشی اون ها سیاه کاریه...

از اون همه ماجرا، از یک دنیا زندگی توی یک گردش خورشید فقط سه تا چیز برام مونده، دو تا از اون ها رو به ذهن و دل ایزد نگهبانی می کنم و تنها به سه تایی سوم نگاه

سه تا سوال در اشتراک با کسایی که باهاشون این یک دور رو زدم :

چرا با من؟(منی که ...! کاش می دونستم دقیقا چی بنویسم)

چرا این کسان؟ (انانی که برای من تا همیشه عزیز بودن، هستن و خواهند بود ...)

چرا به این سان؟(آن سان که هر خوب چنین به چاه تاریک و عمیق افتد ...)

 

آری

در مرگ آورترین لحظه ی انتظار،

زندگی را در رویاهای خویش پی می گیرم،

در رویاها

و در امید هایم...

 

 

سه شنبه 14 اسفند ماه سال 1386

و اما بعد،

اگر باری نمی گیرد دلت چندان،

در آن محدوده ی جغرافیای روحی ماشین،

و آذین می توانی بست با گلهای آزادی،

که خود هر روز هر شب چیده ای از باغچه زندان،

اگر آن داغی دیوانه را بر خویشتن هموار دانی کرد،

در آن نامش فضا، دوزخ، توانی زیست

و از آن شعله شداد و قهار هوا نامیده عمری دم توانی زد

و اما در نخواهی زدف مگر باری به پاس شکر،

                                                ] از آسانی این دم زدن دشوار

اگر باری،

چنانچون حضرت غفران مآب، الحاج اشتر خان،

و چون گاو سپند، آن ذات قدس آیات

و عالیشان والا، خان والا، گاو بن گاو بهادرخان،

تو را هم کام و لذت می دهد نشخوار

اگر چون حضرت اوشان تو را هم صبع نشخوار است

بچم، کت راه هموار است

بچر، کت خشک و تر هرچ آن که خواهی هست

و بسیار است

ببین نعمت فراوان است وخوان الوان

بیا، بی فکر نعمت خوارگی، قید نمک گیری

بپرور با دل بی غم تن بی درد خود، آری

به پیش هر سگی از بیش یا کم تکه ستخوانی

می اندازند از این مطبخ پر دود دم باری

ببر نان پاره ای زین سفره ی تاراج

تو هم بستان نصیب خویشتن ای خوارتر از خاک

وگر ته جرعه ی مستان بزم باج

بخور، کاین سفره پربار از بهر تو پروار است

گرت باری نیازارد،

چنین ها و چنان کردن،

 نرنجاند تو را سر در گریبان دل رنجورفرو بردن

بد و بیراه و دشنام دغل دونان و بی دردان

عجین با طعن و تسخرهای نامردان

چو باران های نیسان ها

ولی از تیر زهر آغشت پیکان ها

توانی بر دلت، این داغ پوشاک، این پدر مرده

یتیم مادر و نامادر آزرده،

لت دشنام و لطمه طعن و دق خورده

گر آن باران بر این خونمرده دل هموار،

توانی کردن و دم بر نیاوردن

اگر باری برآید از تو آزردن دل آزردگان و خود نیازردن

و قوت خورده را قی کردن و بار دگر خائیدن و خوردن

بیا کت راه و مرکب باز و رهوار است

به میدان تاز و گرد انگیز

برآور شور رستاخیز

بخوان بیت و رجز، مرکب بران، کت بخت خوش یار است

                                                                                    ادامه دارد...

   1      2    >>